سلام دوستای گل و خوشکل خودم . خوبین ؟ رو به راهین ایشالا ؟ ادم برفیاتون خوبن ؟ حال می کنین چه برفی داره میاد ؟ حال می کنین درس و دانشگاه درش تخته شده ؟ نه خدایی حال می کنین ؟ حال می کنین گاز کم اوردیم فشار گار افتاده اب قند لازم داره ؟ ( نکته اخلاقی رو داشتین ؟؟؟؟ )
دم خدا گرم که این یکی دو روزی که من خودم به شخصه اصلا حال و حوصله ی درس و مشق نداشتم همچین برفی فرستاد زمین که تا فیها خالدون هممون برفی شد ! دمت گرم خدا ایشالا ماه رمضون ماهش ۳۰ روزه باشه جبران کنیم ! 

اما غرض از مزاحمت والا یکی دو تا مطلب بود که باید عرض کنم خدمتتون . اول اینکه این چند روز اخیر تو شهر شایعه شده بود که فرهاد مجیدی به قتل رسیده ... آخ نه ببخشید جو گیر شدم ! اخه معمولا وقتی حرف از شایعه و شهر و این چیزا میاد موضوع جنایی میشه منم یه صحنه حواسم رفت اون ورا ! 
اما از شوخی گذشته این روزا همه جا بحث بود که فرهاد می خواد از استقلال بره و دیگه بی خیال اس اس شده و داره میره با الوصل قرار داد ببنده . اما مساله ی جالب اینجاس که فرهاد حتی مسئولین الوصل رو هم تو امارات زیارت نکرده و اصلا همچین بحثی نبوده . ایشالا از یکی دو روز دیگه که شرایط اب و هوایی ردیف شه شاه ماهی ابیا همراه با بقیه ی برو بچ اس اسی میرن زمین شماره ی ۲ ازادی و اونجا تمرین می کنن ! ( فعلا تا اخر هفته تو سالن تمرین دارن ) 

و اما مساله ی دوم که یکم ناراحت کننده بود مساله ی ثبت قرار داد میثم بائو با تیم راه اهن بود که منم حدودا یه ساعتی میشه خبر دار شدم . میثمی که همین اخر فصل امسال از استقلال جدا شد و با هزار تا امید و ارزو پا شد رفت امارات اما ظاهرا اونجا زیادی موفق نبوده ( احتمالا خیلی دیگه زیاد از حد دور خودش می چرخیده ) و امروز ظهر بعد از نهایی شدن مذاکراتش با انصاریفر مدیر عامل راه اهن دو تایی تو این سرما پا شدن رفتن هیات فوتبال و یه دونه امضای خوشکل انداختن پای قرار دادشونو داش میثم ما رو بردن تو تیمشون ... خدا ازشون نگذره به حق ناموس زهرا !!!  

اما مساله ی اصلی که باعث شد من امروز بیام و وبلاگ رو اپ کنم مساله ی نزدیکی این چند روز به محرمه . محرمی که واسه من ، زیبا ترین و خوشکل ترین خاطرات زندگیمو به همراه داره و هر سال همین وقتا که میشه یه حس و حال عجیبی بهم دست میده !
نمی دونم شاید جاش نباشه تو این وبلاگ که صرفا مختص مسائل فوتبالی و متعلق به مسائل استقلاله بخوام یه مساله ی شخصی رو ذکر کنم اما نمی دونم چرا دوس دارم یه سری حرفا رو بزنم . حالا خوب و بدش به کنار ولی من نوکر جدتونم اگه حس و حال همچین پست و بحثی رو ندارین بی خیال شین و تا همین جا که خوندین دمتون خیلی گرم باشه ایشالا . از این جا به بعدش یه چیزی تو مایه های ارادت خاصیه که من به این ماه دارم اگه باهاش حال نمی کنین نخونین ! ولی بخونینا ... نوشتم که بخونین دیگه ! دستتون درد نکنه که می خونین ! ....
عجب روزهای عجیبی ست این چند روزی که تا محرم باقی مانده . و عجب روزهای عجیب تری ست روزهای محرم ... !
این روزها هر کجای شهر که پرسه میزنی پارچه های سیاه و روبان های مشکی در سرتاسر در و دیوارها خود نمایی می کنند . عجب چهره ی عجیبی پیدا کرده است شهر ... !

از لا به لای کوچه های سرد و برفی شهر که عبور می کنی چند نفر از پیر و جوان و نوجوان بالای یک نردبان یا شاید هم یک چهار پایه ایستاده اند و پارچه های سیاه که با نام " یا حسین " مزین شده است را بر بالای بلندی نصب می کنند .
نگاهشان می کنم ، نگاهم می کنند . _ حاج اقا کمک نمی خواین ؟ _
چنان لبخند ملیحی تحویلم می دهد که نمی توانم بی کار بنشینم . برف را از سرو روی لباسم می تکانم کاپشنم را تحویل حاج اقا می دهم و چند تا پارچه ی سیاه می گیرم و میروم بالای نردبان . حاج اقا نردبان را نگه نداشته است . روی این زمین برفی و لغزنده هر لحظه امکان سر خوردن وجود دارد . نگاهش می کنم ، نگاهم می کند !
_ نترس جووون . اقا خودش هواتو داره ! _
توی دلم خالی می شود . با احتیاط و اهستگی پارچه ها را به روی دیوار نصب می کنم و میخ ها را می کوبم . هنوز نصب اولین پارچه تمام نشده است که یک حاج اقای دیگر هم به جمع مان اضافه می شود . این حاج اقا اما چندان خوشحال نیست انگار . نگاه تندی به من می اندازد و رویش را بر می گرداند .
سرش را می برد نزدیک حاج اقای اولی و پچ پچ می کند . نگاهم می کند . این بار نگاهش نمی کنم و سعی می کنم به کارم ادامه دهم ... ! یک چیزی ته دلم می گوید حاج اقا زیاد از کار من راضی نیست نمی دانم چرا اما دوست دارم بدانم ! تصمیم می گیرم فعلا چیزی نگویم تا پارچه ها تمام شود !

حدود 10 دقیقه ای طول می کشد تا تمام پارچه ها را نصب می کنم . می خواهم از نردبان پایین بیایم اما ان قدر پایه های نردبان لق میزند که تصمیم می گیرم حاج اقا را صدا کنم . نمی افتی فرزاد ... اقا خودش هواتو داره ! می گویم و پایین می ایم !
پایین که می ایم حاج اقا را می بینم که با یک سینی چایی و یک ظرف شله زرد می اید . چایی را دستم می دهد و پیشانی ام را می بوسد . _ دستت درد نکنه جوون . اجرت با خود اقا _
نمی دانم چه بگویم . کاری نکرده ام که ان قدر نیاز به تشکر و محبت داشته باشد . شاید هم من معنی محبت را نمی فهمم . تصمیم می گیرم سوالم را بپرسم _ حاج اقا میگم خودمونیما ولی اون حاج اقا زیاد انگار از من خوشش نیومد نه ؟ _
می خندد اما نه بلند ! _ چه قدر به خودت اعتماد داری ؟ _ حاج اقا می پرسد . معنی سوالش را نمی فهمم جواب سوالش را هم نمی دانم ! به چشم هایم نگاه می کند _ اعتماد نداری ؟ _ باز هم حاج اقا می گوید . نمی دانم حاج اقا اما دوست دارم داشته باشم !
_ به سر و وضعت ایراد می گرفت _ حاج اقا می گوید و استکان نصفه چایی ام را می گیرد و می خواهد برود . _ این سرد شده یکی دیگه برات میارم _ گفتی به چی ایراد گرفته جاج اقا ؟
انگار می دانست همین سوال را می پرسم . با تاکید و تومانینه خشک و مقطع می گوید : به س ر و و ض ع ت ...
چنان قاطع می گوید که احساس می کنم او هم با همان حاج اقای قبلی هم عقیده است . دلم می گیرد اما نه زیاد ... ! دفعه ی اولم نیست این را می شنوم ولی الان کمی برایم درد اور است .
_ حاج اقا من هدفم ... _ نمی گذارد ادامه بدهم . _ حرف نزن . هر کسی عقیده ی خودش را دارد . ان پیر مرد هم نیتی نداشت . سرو و ضعت به حسینی ها و عزادار های حسینی نمی خورد ولی سرو وضع مهم نیست . چقدر دیگه می تونی مهمون ما باشی ؟ _ همه ی اینا ها را حاج اقا می گوید .
مطمئن می شوم که حاج اقا از همان حاج اقاهای دوست داشتنی خودمان است که به سرو وضع ادم ها توجه نمی کند . 1 ساعت دیگه کلاس دارم اما دوست ندارم به این سادگی ها لذت این کار کوچیک رو از دست بدم .
_ من باید برم حاج اقا 1 ساعت دیگه کلاس دارم اما می تونم بعد از کلاسم دوباره بیام . اگه دوست داشته باشین بعد کلاسم بی کارم _
نگاهم می کند . نگاهش می کنم . _ چرا می خواهی دوباره بیای ؟ _ حاج اقا می پرسد . دست های یخ زده ام را به زور داخل جیب شلوارم می کنم شانه هایم را بالا می اندازم _ نمی دانم . دوست دارم باز هم باشم _
لبخند حاج اقا باز هم توی دلم را خالی می کند . ان قدر ملیح می خندد که حد ندارد . نزدیکم می شود . _ دستت را بیار جلو _ دستم را بدون سوال می برم جلو . _ این دستت نه دست راستت _ باز هم سوال نمی کنم !
یک پارچه ی سبز کوتاه حدودا 20 سانتی نمی دانم از کجای لباسش بیرون می اورد . استین لباسم را می زند بالا . می بندد به ساق دستم . _ تبرک کربلاس . خودم تبرکش کردم . همین تابستونی . می خواستم وصیت کنم بزارن تو کفنم اما تو دلم افتاد بیشتر به درد تو می خوره . _
هیچ کاری نمی کنم . هیچی نمی گویم . به دستم که می بندد برای دومین بار پیشانی ام را می بوسد . سرم را روی سینه اش می فشارد . _ به امون خدا ... عصر هر وقتی که کلاست تموم شد برگرد . این جا خیلی کار داریم که بتونی از پسش بر بیای _
دست می دهد . دست می دهم . نگاهش می کنم و نگاهم می کند . استین لباسم را پایین می کشم اما یادم می اید هنوز خودم دستم را ندیده ام . تمام ان لحظاتی که حاج اقا پارچه را می بست چشم هایم به نا کجا خیره بود !
نگاهم از روی پارچه ی سبز کوتاه گرفته نمی شود . می خواهم قید کلاس را بزنم و بیشتر همین جا بمانم اما به خودم که می ایم چند تا خیابان از حاج اقا و محله شون دور شده ام .

خیابان ها شلوغ است . به دنیای عادی همیشگی ام بر می گردم . دست می کنم داخل کیفم و یک کتاب قطور بیرون می اورم . چند خطی را بدون اینکه بفهمم می خوانم و بعد دوباره داخل کیفم می گذارم . الان چیزی نمی فهمم !
برف شدت بیشتری گرفته است . تمام سرو و رویم پر از برف شده است . می خواهم تاکسی بگیرم اما یادم می اید که با دوستم قرار گذاشته ام . می اید دنبالم !
بوق های ممتدی که میزند دوباره من را به دنیای خودم باز می گرداند . سوار ماشینش می شوم . دوستم است . همانی که قرار بود بیاید دنبالم !
چپ چپ نگاهم می کند . _ خوبی تو فرزاد ؟ _ سرم را تکان می دهم . _ چرا پس کشتی هات غرق شده ؟ عاشق شدی ؟ _
دیوانه است . از خودم دیوانه تر است . هیچ وقت جدی نیست . از خودم شوخ تر است . سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم . هیچ وقت دوست نداشتم اطرافیانم رو تو ابهام بزارم . یکی میزنم پس کله اش و بعد هم چند تا شوخی و گپ و گفت و حرف از درس و کتاب و دفتر !
کم کم دارم عادی می شوم . ضبطش را روشن می کند . هایده با ان صدای معروف و پر از تحریرش اواز " شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم " سر می دهد . می خواهم چشم هایم را ببندم و گوش بدهم . این اهنگ را خیلی دوست دارم !
چشم هایم را می بندم اما همزمان صدای اهنگ هم قطع می شود . چشم هایم را باز می کنم . _ چی شد ؟ _ من می پرسم .
چیزی نمی گوید . سیدی را از داخل سیدی خوان ماشین در می اورد و می گذارد داخل داشبورد . _ بی زحمت اون سیدی نارنجی رو بده من _ دوستم می گوید .
می دهم دستش . بدون معطلی می گذارد داخل سیدی خوان . هنوز هم نمی دانم دارد چه کار می کند . چند لحظه ای هیچ صدایی پخش نمی شود ...
دلخون تر از ابرو طوفان ... غمگین تر از باد و باران ... مانده به راه برادر ... تنها ترین چشم گریان ... من زینبم زینبم من ... از غصه جان بر لبم من ... !!!
این صدای محمود کریمی است . از داخل ضبط ماشین دوستم . هاج و واج مانده ام . تا به حال ندیده بودم . برایم تازگی و البته تعجب دارد . نگاهش می کنم اما نگاهم نمی کند . مجبورم می کند بزنم پس کله اش ...
_ تو هم اره ؟ _ من می گویم ... جواب نمی دهد ... _ با توام دیووونه . تو هم اره ؟ _ جواب نمی دهد . ترجیح می دهم چند لحظه ای صبر کنم تا خودش حرف بزند . سرم را بر می گردانم ان طرف خیابان باز هم یک نفر دارد پارچه ی سیاه نصب می کند !
سرم را بر می گردانم . قطرات اشک صورتش را پوشانده . صورت دوستم را ... _ پس تو هم اره _ من می گویم . نگاهم می کند . می خندد . چشمک میزنم و صدای ضبط را بلند تر می کنم . استین لباسم بالا میرود . پارچه ی سبزی که روی دستم بسته شده خودش را نشان می دهد . نگاه آریا هم می افتد . _ این را از کجا اوردی ؟ _ دوستم می گوید .
_ حوصله داری عصر بیای کمک یه حاج اقایی ؟ _ من می گویم . جوابش را می گیرد . لبخند می زند . _ هستم فرزاد . هر کجا رفتی منم خبر کن . _ هر دو محرمی شده ایم ... !
اووووکی را می گویم . لم می دهم به صندلی پشت سرم و چشم هایم را می بندم و به صدای شیرین کریمی گوش می دهم .
انگار عاشق شده ام ... عاشق محرم !
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک
علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار
و لا جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
کاش زودتر عصر بیاید ... !!!!

مراقب خودتون خیلی باشین ... هوای دلاتونم داشته باشین !!! 
یا علی ... ! 
|